گلهای باغ زندگی ام
 
قالب وبلاگ
به نام خالق مهر

باسلام
و پوزش بدليل تاخيردرگذاشتن پست


مهمترين اتفاق مهرماه : 10 مهر تولدمريم جون  بود كه باحضورهميشگي و گرم پدرجون و مادرجون و دايي و زندايي پررنگ تر شد . امسال مريم جون 10 سالگي رو تموم كرد و وارد يازدهمين سال زندگي اش شد .
ازصميم قلب آرزو ميكنم كه دخترم مايه افتخار ومباهات من و رضا باشه كه اينچنين نيز هست .

ازديگر اتفاقات مهرماه :
هفته آخر مهر من و محمدپارسا دريك اقدام بي سابقه مريم و بابا رو يك هفته تنها گذاشتيم و رفتيم تهران كه هم ديداري با خاله جون و بچه ها تازه كنيم و هم خريد پاييزي .
موقع رفتن شب بليط گرفتيم كه محمدپارسا تا صبح راحت خوابيد و اصلا اذيت نكرد .
تهران هم كه بوديم هرروز ميرفتيم بازار كه خداروشكر بازم تمام مسير رو راه ميرفت و اصلا بهانه نميگرفت .
اما....
موقع برگشت تلافي شد ، ساعت 11 صبح بليط گرفتيم . چشمتون روز بدنبينه . تا وقتي به كرمانشاه رسيديم تمام مسافرها از دست محمدپارسا كلافه شده بودند. نخوابيد كه هيچ يكسره بهانه گيري و.....

 بعد ازرفتن من و محمدپارسا به تهران ، باباجون هم دوروزبعدش براي شركت در همايش اصناف راهي اصفهان شد و چندروز بعد ازما برگشت . كه مريم اين چندروز كه من و بابا و محمدپارسا نبوديم خيلي تنها مونده بود .
30 مهرماه عروسي محمدرسول و خاله آرزو (پسرخاله من ) بود .
اين بود روايت مهر كه آن هم به خيروخوشي به پايان رسيد .

[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ 11:23 ] [ مامان جون ]
به نام خدايي كه يادش آرامبخش دلهاست

پاييز پادشاه رنگهاست ، يادآورتازه شدن دوستي هاست . دراين دوران سرد بي مهري باز درافق " مهر" پيداست ! مهرتان افزون ، پاييزتان مبارك .


مهرامسال هم ازراه رسيد . مريم جون كه همون مدرسه سال گذشته و به كلاس ششم رفته . اينم عكس مريم جون درلباس فرم امسال


ولي محمدپارسا ازاول مهر مهدش عوض شد و به قول خودش ميره به" مهد خوشگل "

مهدجديدي كه نزديك منزل بازشده منو مصمم كرد كه پارسا رو جابجا كنم كه هروقت دسترسي به ماشين نبود يا كاراداره و دانشگاه طول كشيد امكان رفت و آمد فراهم باشه .

خلاصه بايد ببينيم اين جابجايي چه اثراتي روي محمدپارسا داره . خوبيش اينه كه ايلماه ) دختر ساراجون ( هم توي اين مهد ثبت نام كرده و اين دونفر بحساب آشنايي غريبي نمي كنن. هرچندكه پسرم چاره اي بجز انس گرفتن با محيط مهد رو نداره .

روزهاي آخر شهريور هم بچه ها رو برديم سيرك . ديدن برنامه هاي سيرك خيلي براشون جالب بود و تاآخر برنامه "كه تاديروقت هم طول كشيد" بادقت تماشا كردند . هرچند كه مطمئنم محمدپارسا درآينده به يادنمياره كه ازسيرك ديدن كرده . 

مهمترين اتفاق مهر بعدازجابجايي مهد:

گرفتن حكم قهرماني و مدال مريم خانم بود كه خيلي خوشحالمون كرد ......

خودتون ببينيد :

[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 9:34 ] [ مامان جون ]

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 10:34 ] [ مامان جون ]

به نام آفريدگار مهربان



 سلام به روزهاي آخر تابستان

بعدازاتمام مسابقات مريم تصميم گرفتيم بريم مسافرت . شنبه 2 شهريور حركت كرديم بسمت رشت تا بريم خونه عمه (عمه شكوفه ، عمه من كه رشت زندگي مي كنند ) . روزاول رو رفتيم روستاي ماسوله كه بسيار زيبا و ديدني بود . آش دوغ معروف روستا و صنايع دستي و عروسكهاي بافتني دستي هم به اين زيبايي ها اضافه ميكرد .توي اين بازديد كه ازصبح تا نزديك عصر طول كشيد سميرا جون (دخترعمه ) هم همراه ما بود بنابراين به مريم و محمدپارسا بيشترخوش مي گذشت هرچند كه قبل از سفر محمدپارسا سرماخورده بود و كمي بي حوصله بود .

آلبوم ماسوله ( پست بعدي )

روز دوم دوباره به اتفاق سميراجون از يه تالاب ديدن كرديم كه فصل پاييز پرآب ميشه و الان خشك بود و بعدش هم رفتيم موزه مردم شناسي كه واقعاً ديدني و آموزنده بود . اقوامي كه سالهاي پيش دراين منطقه زندگي مي كردند و سرشناس بودند ، محل زندگيشان بازسازي شده بود كه چندعكس رو ميذارم ولي توصيه ميكنم حتماً ازنزديك ببينيد . بازديد كامل ازاين محل 3 تا 5 ساعت طول ميكشه .

بعدازظهراون روزهم رفتيم منطقه كاسپين و شام رو كناردريا خورديم .


مسافرت ما بسمت آستارا و اردبيل ادامه يافت . شب رو اردبيل بوديم و فرداروز رفتيم سرعين و آبگرم معروف سرعين . ولي محمدپارسا ازروزقبل سرماخوردگي و تبش شديد شد و اين مساله باعث شده بود كه بشدت بهانه گيري كنه و به اصطلاح (( به هيچ صراطي مستقيم نبود )) . ظهرهمون روز مجبورشديم ببريمش دكتر . تزريق چند آمپول هم نتونست اين كسالت و تب رو ازش دور كنه .

متوجه شدم كه محمدپارسا دراين سن زياد خوش سفر نيست و چون وابستگي بسيارزياد به دايي و زندايي و پدرومادرم داره اين دلتنگي رو زياد كرده بود . اونطوركه هيچ تب بر و آنتي بيوتيكي تبش رو پايين نمي آورد .

ادامه مسافرت رو به تبريز رفتيم . رفتن به منطقه جلفا و ديدن آبشارآسياب خرابه ، كليساي سنت استپانوس ، مرز ايران و ارمنستان و رفتن به روستاهاي مرزي و رودخانه و سدارس همگي بسيارزيبا و جذاب بود كه ما براي اولين بار ازاين مناطق ديدن ميكرديم .

اين بازديدها ديگه فرصت نداد كه داخل شهر تبريز و اماكن تاريخي و ديدني اون رو ببينيم . ولي اين سفر باوجود بهانه گيريهاي محمدپارسا و لجبازي بيش ازحدش بامريم برامون جالب بود و با اماكن جديدي آشناشديم .

ترس از اينكه نكنه خاطره بدي از مسافرت درذهن محمدپارسا نقش ببنده و ديگه دل به مسافرت نده شنبه برگشتيم . 


[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 9:0 ] [ مامان جون ]
به نام خالق بي همتا


پس از اتمام مسابقات ووشو رده سني نونهالان بايد به عرض برسانم :

مريم خانم .........

موفق شد .......
سبك چيانگ شو
 
مقام دوم استان رو كسب كنه و مدال نقره بگيره .

دخترگلم تبريك ميگم امروز به خودم باليدم كه دختر بااستعدادو پرتلاشي مثل تو دارم .
 البته بايد بگم چون مريم حجاب نداشت نشد عكسش رو اينجا بذارم . مراسم اهداء مدال هم قراره ازطرف باشگاه برگزاربشه . اميدوارم اين موفقيت پله اي براي صعود دخترم به مسابقات كشوري و جهاني بشه . به اميدآن روز

[ شنبه نهم شهریور 1392 ] [ 8:28 ] [ مامان جون ]
به نام خدای مهربون

تابستان كم كم به نيمه رسيده . همونطور كه گفتم مريم دستش توي گچ بود كه بالاخره اول رمضان دستش رو بازكرد . امسال سومين سالي كه مريم جون به سن تكليف رسيده و خدا توفيق بندگي داده و روزه ها رو كامل ميگيره . چند روزي از رمضان نگذشته بود كه مريم با مادرجون راهي تهران شدند . به همين منظور قصد ده روز فرمودند كه روزه شون خراب نشه . بعد ازاين دوهفته كه دستش تو گچ بود ، يه مسافرت و تجديد روحيه براش لازم بود .
خدارو شكر با دخترخاله ها حسابي بهش خوش گذشته بود جوري كه بلندي روز و روزه داري به راحتي سرشده بود .

بعداز برگشت ازتهران كلاس ورزش ازسرگرفته شد و اينبار سخت كوشتر از قبل  چون براي مسابقات ووشو رده نونهالان انتخاب شده. حالا بايد ببينيم نتيجه اين زحمات چي ميشه .



محمدپارسا هم بعداز اينكه دوهفته تنها موند ، حسابي حوصله اش سر رفته بود .

ولي وقتي مريم از تهران برگشت ، روز از نو ، روزي از نو . اين خواهر و داداش آنقدر با هم لج ميكنند كه من ديگه كم آوردم .

بعد از برگزاري روضه بمناسبت شهادت حضرت علي و مراسم افطاري و پايان رمضان ، تصميم گرفتم كه مراسم جيش بس كنون (( به قول مامان اميرمحمد )) بگيرم . به همين منظور و به دليل اينكه به محمدپارسا استرس وارد نشه ، همه فرشها و قاليچه ها رو جمع كردم و چند روز مرخصي و الان داريم رياضت مي كشيم .

البته خدارو شكر خيلي زود عادت كرد و مهدهم همكاري كرد . ولي خوب بدلايل امنيتي هنوز چيدمان خانه به حالت عادي برنگشته .

درپايان اين پست بايد بگم كه مريم امروز راهي جوانرود ميشه تا دراردوي نونهالان شركت كنه و فردا يعني پنج شنبه 31 مرداد مسابقه داره . من و بابا و محمدپارسا هم ميريم كه مسابقه رو ازنزديك ببينيم .اميدوارم موفق بشه و پست بعدي خبر موفقيت مريم باشه .

[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 9:21 ] [ مامان جون ]

به نام خدا

تماشای رنگین کمان فطر پاداش کسانی است که تاآخرین قطره زیرباران رمضان ماندند

طعم شیرین رمضان گوارای وجودتان

امروز ظهر رفتیم باغ فردوس تا درآخرین روز ماه رمضان به زیارت اهل قبور رفته باشیم وقتی سرمزار علی آقا رفتیم متوجه شدیم امروز تولدش بوده و تازه فهمیدم مراسم ختم انعام دیروز به همین مناسبت برگزارشد .

(( سارا جان ازاینجا میخوام بهت بگم که اگه امسال علی نیست ، خدا هست مطمئنم تنهات نمیذاره . یه مرور کنی می بینی که بیشتراز قبل حواسش به تو هست . ))

ازهمه دوستانی که این پست را می خوانند تقاضا دارم درآخرین روز مهمانی خدا  ( علی امیریان )را بی نصیب نگذارید و با قرائت فاتحه و طلب آمرزش درشب جمعه برسرسفره اهل بیت (ع) مهمانش کنید .

یا علی   التماس دعا

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 17:56 ] [ مامان جون ]

به نام خداي مهربون

تابستان 92 هم از راه رسيد كه براي مريم خانم اين تعطيلات تابستاني تقريباً از خرداد ماه شروع شد ولي چون بنده درايام امتحانات به سر مي بردم كلاسهاي تابستاني و تفريحات موكول شد به اواخر خرداد .

اواخرخرداد خاله جون و بچه ها اومدن كرمانشاه . خاله و عمو جون بيشترازچندروز پيش ما نبودند اما دخترخاله ها 2 هفتهء ديگر را باماسپري كردند . اما متاسفانه يكروز عصر كه رفته بوديم پارك مريم گلي ازروي سرسره افتادزمين و آرنجش شكست . كه البته خداخيلي لطف داشت كه كمر و سرش آسيب نديد . خداروشكر الان بهتره و دوهفته است كه دستش توي گچه اگه خدابخواد يك هفته ديگه به پايان اين دوره باقي مونده .

بخاطر اين موضوع كلاسهاي مريم خانم تااطلاع ثانوي به حالت تعليق درآمد بجز كلاس كامپيوتر كه تاحالا موفق شده يك دستي تمام درسهاش رو انجام بده .( راستي آموزشگاهي كه مريم براي زبان و كامپيوتر ثبت نام كرده ازخوش اقبالي ما خواهرنيلوفرجون بود و بسياربه مالطف كردن )

 واما اندر احوالات محمدپارسا ............

محمدپارسا نگو بلا بگو

هركاري كه بهش ميگي انجام نده فوراً يكي بهت ميزنه و ميگه تو بدي .

تقريباً تمام كلمات رو درست تلفظ ميكنه و چندتاشعر روهم يادگرفته . جملات رو هم بطوركامل بيان ميكنه كه فقط بعضي اوقات جاي فعل جمله عوض ميشه .

ازاذيت كردن مريم هم كه دست برنميداره . ظهرها تا ازمهد برميگرديم ميگه : مامان صورتي بيذاري

يعني كارتون پلنگ صورتي كه آنقدر اين كارتون رو تماشا كرده ديگه حفظ شده .

خلاصه ازتفريحات محمدپارسا درايام تابستان تماشاي كارتون پلنگ صورتي و خوردن بستني و اذيت مريم راستي يادم رفت بگم علاقه شديدي هم به بيرون رفتن داره و هيچ وقت (( نه )) نميگه .

[ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ] [ 12:42 ] [ مامان جون ]
[ یکشنبه دوم تیر 1392 ] [ 10:53 ] [ مامان جون ]

به نام خداي مهربون

توجه ............... توجه 

درتاريخ 92/3/9 وبلاگمون  ساله شد

انگار همين ديروز بود كه تصميم گرفتم خاطرات گلهاي باغ زندگي ام رو ثبت كنم .

سالي كه گذشت پرازخاطرات خوب و بد بود . به هرحال اين قانون زندگي دنيايي است كه با همين خاطرات خوب و بد شكل ميگيره و رقم ميخوره .

جا داره همين جا ازدوستان و همراهان خوبي كه توي اين يكسال به ما سرزدند و مارا از نظرات خوبشان بي نصيب نگذاشتن تشكر كنم .
اينم عكس ويژه اين پست :


[ چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ] [ 10:30 ] [ مامان جون ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

فقط گوشه چشمی ازنگاه خدا برای خوشبختی انسان کافیست . به امیدآنکه همیشه درنگاهش باشید
تقدیم به گلهای باغ زندگی ام
امکانات وب
Backgrounds
Flower Backgrounds